عهدي بستندکه هرموقع يکديگرراگم کردند بانشاني که ازهم دارندديگري را پيداکنند.
آب گفت:هرکجاآباداني ديديدمن همانجاهستم.
آتش گفت:هرکجاکه دود ديديدمن هم همانجاهستم.
آبروبه گوشه اي رفت و گريست،
آب وآتش اورادريافتندوگفتند:توراکجاپيداشود؟
آبروگفت:مرابگيريدکه اگررفتم هيچ وقت برنمي گردم
خودرا کوري مي بينم
که از تاريکي هراس ندارد